![]() |
![]() |
|
| ادبی هنری |
|
بن بست
میون این همه کوچه که به هم پیوسته کوچه قدیمی ما کوچه ی بن بسته دیوار کاه گلی یه باغ خشک که پر از شعرای یادگاریه بین ما مونده و اون رود بزرگ که همیشه مثل بودن جاریه صدای رود بزرگ همیشه تو گوش ماس این صدا لالایی خواب خوب بچه هاس کوچه اما هر چی هست کوچه ی خاطره هاس اگه تشنه ست اگه خشک مال ماست کوچه ی ماس توی این کوچه به دنیا اومدیم توی این کوچه داریم پا می گیریم یه روزام مثل پدر بزرگ باید تو همین کوچه بن بست بمیریم اما ما عاشق رودیم مگه نه نمی تونیم پشت دیوار بمونیم ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه نباید ایه ی حسرت بخونیم دست خستمو بگیر تا دیوار گلی رو خراب کنیم یه روزی هر روزی باشه دیرو زود می رسیم با هم به اون رود بزرگ تنای تشنه مون میزنیم به پاکی زلال رود ترانه های ایرج انعکاسی اینه وار از زندگی حقیقی مردم است و در خاطر مردم هم ماندگار است ایرج عضوی بزرگ از خانواده کوچک شاعرانی ست که از بیان و درد عشق سطحی گذشتند ودرد راستین را یافتند وشناختند تا به دیار عشق واقعی برسند ورسیدند . . . . عشق به مردم |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 16:8 توسط رضا افروزنیا |
|
|
اوایل ابان ماه در خبر گزاری ها به صورت پراکنده پخش شد که نوبل در زمینه ادبیات به اورهان پاموک تعلغ می گیرد ومی گفتند که البته نام محمود دولت ابادی نویسنده سرشناس ایرانی نیز در جراید سوئد به عنوان یکی از نامزد ها امده است اما چون در ایران موسسه دولتی یا تشکیلاتی که اثار نویسندگان ایرانی را به زبانهای بین المللی ترجمه کند وجود ندارد نویسندگان ایرانی در جهان شناخته شده نیستند و شانسی برای نوبل وجود ندارد و انهایی که می امدند وادعای گسترش فرهنگ چاپ و ترجمه را در گشورهای دیگر و به زبانهای زنده دنیا می کردند دیگر از تب و تاب افتاده و به تماشای اورهان پاموک ترک تبار و نجیب محفوظ مصری نشسته اند انان حکایت همان شخصیت های گاز دار را دارند مثل یک بطری نوشابه که چون درش باز می شود پر سر و صدا هستند وچون در لیوان میریزی جوش می کنند و باید مراقب باشی لبریز نشوند و سر نریزند و دست اخر هم زود گازشان در میرود و خاموش می شوند........
این قدر نویسندگان نگون بخت ایرانی را در حسرت دریافت مجوز کتابهایشان به دالان ها و لابیرنت های وزارتخانه محترم نکشانید محمود دولت ابادی نیازی به جایزه نوبل ندارد او را ناچار نکنید در کلیدر دست ببرد و سطور و حروف و ستون ها و فصول ان را تغییر بدهد امثال معتضد را وادار نکنید در تاریخچه قاجار وقتی می نویسد فتحعلیشاه شراب نوشید یا ناصرالدین شاه عرق خورد ((که می خوردند و جای انکار ندارد)) شراب ها را تبدیل به اب انار و عرق ها را تبدیل به دوغ کند وکتاب اینطور از اب دراید که ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هفتم آبان 1385ساعت 15:19 توسط رضا افروزنیا |
|
|
ماه
رنگ تفسير مس بود. مثل اندوه تفهيم بالا مي آمد. سرو شيهه بارز خاك بود. كاج نزديك مثل انبوه فهم صفحه ساده فصل را سايه ميزد. كوفي خشك تيغال ها خوانده مي شد. از زمين هاي تاريك بوي تشكيل ادراك مي آمد. دوست توري هوش را روي اشيا لمس مي كرد. جمله جاري جوي را مي شنيد، با خود انگار مي گفت: هيچ حرفي به اين روشني نيست. من كنار زهاب فكر مي كردم: امشب راه معراج اشيا چه صاف است ! سهراب سپهری . . . از منظومه ما هیچ ما نگاه
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385ساعت 16:49 توسط رضا افروزنیا |
|
|
امروز در صفحه ای از یک روزنامه مقاله ای در مورد کودتای نظامی در شیلی می خواندم در این کشور وقتی نامی از شعر و موسیقی می اید به ناگاه به یاد ویکتور خارا می افتیم . نویسنده شاعر اهنگساز و خواننده شیلییایی که در کودتای نظامی با دست های بریده تیر باران شد.
او که زندگیش پایانی بس شکوهمند داشت مرگی فجیع در میان ازادی خواهانی که در ورزشگاه بزرگ شهر در اسارت نیرو های پینوشه بودند و تاریخ چقدر بی رحم است و انسان هایی از جنس پینوشه چقدر کاغذی اند و دریغ از النده که به تاریخ پیوست. دوست داشتم از اثار وی مطلبی را در این صفحه قید کنم که متاسفانه دست رسی نداشتم .... شاید در اینده نزدیک مطلبی از وی را تقدیم دوستان کنم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 16:31 توسط رضا افروزنیا |
|
|
سرگردان
دلم سوزد به سرگردانی ماه که شب تا روز پوید این همه راه سحر خواهد درامیزد به خورشید نداند چون کند با بخت کوتاه فریدون مشیری |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 15:55 توسط رضا افروزنیا |
|
|
حادثه
گفتم تو چرا دور تر از خواب و سرابی . . .خواب و سرابی گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی . . . اما تو نقابی فریاد کشیدم تو کجایی تو کجایی گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش هر منزل این راه بیابان هلاک است هر چشمه سرابی است که بر سینه خاک است در سایه هر سنگ اگر گل به زمین است نقش تن ماریست که در خواب کمین است در هر قدمت خار هر شاخه سر دار در هر نفس ازار هر ثانیه صد بار چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش مرد سفر باش هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش فکر خطر باش گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا گفتی که مجوی اب و عطش باش سراپا گفتم که نشانم بده گر چشمه ای انجاست گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست گفتم که در این راه کو نقطه اغاز گفتی که توی تو خود پاسخ این راز اردلان سرفراز ـ۱۳۶۳ ترانه یک فریاد است فریادی رها شده از تمام مناسبات موازی و شکل دار فریادیست رها و ازاد سفریست دیگرگون که به ساز رخصت پرواز می دهد ترانه در نسل ما متفاوت بود ترانه سرایان نیز متفاوت بودند چرا که دغدغه های فکری به رنگ دیگری بودند فضا متفاوت بود و نگاه ترانه نگاه دیگری بود . . . . . |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 15:56 توسط رضا افروزنیا |
|
|
من اناری را می کنم دانه
به دل می گویم خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود. سهراب سپهری |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 16:11 توسط رضا افروزنیا |
|
|
کسوف
امروز قرار بود دل خورشید بگیرد و گرفت و هزاران چشم به خورشید خیره شدند خوشا به حا لت ای دل که هر روز بزرگ تر از خورشید می گیری و کسی به تو نگاه نمی کند خوشا به حالت ای دل علی عربی (رمائیل) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:57 توسط رضا افروزنیا |
|
|
تمنا
تنهاست سیب کوچک میان رودخانه ای مواج می قلتد دور می شود از قهر زمانه و دریغ هیچ دست تمنا به سویش دراز نخواهد شد رخ سرخش کبود سرد خواهد شد و نگاهیست بی پا سخ او را در پایان تنهاست و دور خواهد شد . . . . . . سیب کوچک سیب کوچک دلم در راهی که به سمت غربت می رفتم این شعر را نوشتم تمام لحظه های سفر خودم را همان غریق تنها حس می کردم جاده مرا بی ترحم و تردید با کوله باری از خاطره ها که تنها سهم و تنها ره توشه من از دیارم بود با خود می برد جاده حقیقت قصه دوری من بود و مرا به مسلخ من می برد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم آبان 1385ساعت 15:14 توسط رضا افروزنیا |
|
|
لحظه دیدار
شب من شب سیاهی شب تو شب جدایی واسه به تو رسیدن بی قرارم کی میا یی کنار این دل خسته تو شبام از تو می خوندم چی می شد تا ته دنیا تا ابد با تو می موندم با تو شبنم امیدم می چکه زلال روشن غم فردارو ندارم وقتی سختیهام سرابن ای همیشه درکنارت لحظه لحظه زندگیم شاد نکنه بی تو بمونه لحظه های رفته از یاد از تو می گم که خیالم با تو تنها جون می گیره منتظر تو خواب رویا واسه قلب تو می میره تو شبای من یه رازه لحظه ی قشنگ دیدار امید فردا رو دارم اگه بازم بشه تکرار رضا افروزنیا |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفدهم آبان 1385ساعت 16:23 توسط رضا افروزنیا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
در این وبلاگ شعر و ترانه هایی از بزرگان شعر و ادب این مرز و بوم و ادبیات جهان و شعر و ترانه هایی از این حقیر را به رشته تحریر در اوردم .....برادر کوچک شما رضا
|
| پیوندهای روزانه |
|
آرام ترین فریاد عاشقانه خواب اقاقیاها آرشیو پیوندهای روزانه |
| پیوندها |
|
آرام ترین فریاد |
|
RSS
|