تبليغاتX
اشکهای شبانه
ادبی هنری
هنگامی که خبر درگذشت بابک بیات را شنیدم ناخوداگاه اشک در چشمانم جمع شد با خود عهد کردم مقاله ای هر چند کوتاه در مورد وی بنویسم اما هر بار ناتوان ماندم تا سرانجام توانستم این مطلب را وبلاگ قید کنم نوشتن این مقاله را وظیفه ای بر خود می دیدم بیات در دل همه ما جاودانه خواهد ماند او را بسیار دوست داشتم و به وجود چنین بزرگمردی در سرزمینم افتخار می کردم او اهنگساز زیباترین ترانه هایی بود که با انها زندگی می کردم او موسیقی متن فیلمهایی را ساخته بود که هر کدامشان تا قرنها در خاطره ها جاودانه خواهند ماند.

اسطوره موسیقی پاپ ایران چشم به راه بود تا فرزندانش از سفر بازگردند و پدر را برای اخرین بار ببیند و پدر نیز برای اخرین بار گونه های فرزندانش را ببوسد اما افسوس که اجل مهلت نداد و اسطوره تکرار ناشدنی موسیقی پاپ ساعت ۸:۴۵ صبح پنجم اذر چشمانش را بست و دیگر باز نکرد تا جامعه هنری ایران در ماتم بزرگمردی بنشیند که در طول حیات موسیقی پاپ ایران جاودانه ترین عاشقانه ها و محکم ترین ترانه های اجتماعی را ساخت و نواخت.

بابک بیات دوست داشت قبل از مرگ صدای ایرج جنتی عطایی و فرید زلاند را بشنود که می گویند همراهان وی موفق به تماس با فرید زلاند می شوند و فرید دقایقی با بیات حرف می زند وی در اخرین روزهای عمرش وصیت کرد که در امامزاده طاهر و در کنار احمد شاملو و مازیار خاکش کنند و بر سر قبرش ترانه طلایه دار را بخوانند.

وی در طول دوران حرفه ای خویش با خوانندگان بزرگی همچون داریوش اقبالی و ابراهیم حامدی (ابی) همکاری داشت و تنها بعد از انقلاب حدود ۶۱ موسیقی متن فیلم ساخت. وی خوانندگان و اهنگسازان بیشماری را به عرصه موسیقی این مرز و بوم معرفی کرد چهره هایی چون . خشایار اعتمادی . مانی رهنما . نیما مسیحا .حامی. بابک صحرایی و محمد اصفهانی و بسیار افرادی که موفقیتشان را در عرصه موسیقی مدیون وی میباشند.

بابک بیات دیگر موسیقی نخواهد ساخت. . . . بابک بیات دیگر هر روز جانی دوباره به موسیقی ما نخواهد بخشید. . . . طلایه دار موسیقی ایران زمین از پل تاریخ گذشت و به افسانه ها پیوست.

یادش گرامی باد .

رفتن تو افول خاکستریه . . . . ستاره دلبستن من بود

شعر نجیب اسم تو غزل نبود . . . . حماسه شکستن من بود

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 14:52  توسط رضا افروزنیا | 
تمام روز می نوشتم بر دل. . . . از مرگ

از درد

از فقر

از گذشت زمان در این وادی حیرت

از ان روزی می نوشتم که همچون دانه ای شور و شوق روئیدن در درونم خاموش شد

و ان ارزو های سبز در دلم ارام پژمرده می شود

از عشق می نویسم

عشقی که تنهاست و از پس پاییزی که در دل دارد

نوبهاری سبز را به یاد می اورد

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:14  توسط رضا افروزنیا | 

جهان سوم

من تو را می بینم
 استخوانی و پوست
به گدایی رفته ای
 بر در دشمن و دوست
من تو را می بینم
تشنه لب در باران
آنکه نان می دهدت
 نان تو در کف اوست
 خک تو سفره ی تو
 سفره تو از کیست
سفره ی دنیا پر
سفره ی تو خالیست
 همه جا منتظرند
 همه کس می پرسد
 ناجی شرق کجاست
آنکه جنس خود ماست
 ناجی شرق تویی
 ناجی شرق منم
من که با دیدن تو
همه جا می شکنم
 از چه رو خک زمین
شده تقسیم چنین
یک جهان صدها دست
 مرزها ،‌مرز شکست
 تو جهان سوم
او جهانی دیگر
سهم او هر چه که هست
سهم تو خون جگر
سهم از ما بهتران
ثروت و امن و امان
سهم پا برهنه ها
 فقر و زندان و بلا
در میان سه جهان
 مرز و دیوار از کیست
 سفره ی دنیا پر
سفره تو خالیست
درمیان سه جهان
 مرز و دیوار از اوست
دشمن دوست نما

رفته در قالب دوست

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آذر 1385ساعت 16:1  توسط رضا افروزنیا | 
ما پنج هزار نفر هستیم
در این گوشه ی کوچک شهر
ما پنج هزار نفر هستیم
همه با هم چند نفر می شویم
در تمامی شهر ها در سراسر سرزمینمان
اینجا ده هزار دستیم
که دانه میکارند و کارخانه ها را به راه می اندازند
چه بسیار یم با
گرسنگی،سرما،ترس درد
هراس و جنون!
چهره ی فاشیسم چه هراسی می تواند بیافریند
نقشه هاشان را با دقت فریبکارانه پیاده می کنند
بدون اینکه چیزی برایشان مهم باشد
خون برایشان مدال است و
کشتار عمل قهرمانانه
خدایا این دنیاییست که خلق کردی؟
برای این بود هفت روز کار و نگرانیت؟
در میان این چهار دیوار اعدادیست که دیگر رشد نمی کنند
که نرم نرم طالب مرگ می شوند.
ناگهان هشیاری به من هجوم می اورد
و می بینم این دریای بی طپش را و می بینم نبض ماشین ها را
و سرباز ها را که چهره ای سرشار از محبت دارند
و مکزیک ،کوبا و تمامی جهان را
که این بدنامی را فریاد میکنند
ما ده هزار دستیم که چیزی نمی سازیم
در تمامی این سرزمین چند دست هستیم
می خوانم و چه رنجی است خواندن
هنگامیکه ناچارم وحشت را اواز سر دهم
وحشتی که در ان می زیم و وحشتی که با ان می میرم.

خود را میان بسیار و بسیار لحظه های بی پایانی می بینم
که در انها سکوت و فریاد پایان توامان سرودند .

می دانم انچه را که هرگز ندیدم ،انچه را که احساس کرده ام و انچه را که اکنون حس می کنم
زمان را به بار خواهد نشانید.

در اون روز تاسف بارویکتور خارا به همراه ۵۰۰۰۰ نفر ديگه در استاديوم شهر سانتيگو زندانی ميکنند. رييس نگهبان ها اونو احضار ميکنه و بهش ميگه: ميخوای گيتارتو بيارم تا چند تا آهنگ انقلابی برامون بخونی؟؟و ويکتور جواب مثبت ميده.. با اشاره سر رييس يک تبر ميارن و همونجا دست های ويکتور رو ار آرنج قطع ميکنند. و رييس ميگه: حالا بخون..

و ويکتور دست هاشو بالا ميبره و شروع ميکنه به خوندن سرود خلق شيلی..

و تمام جمعيت که تا اونموقع ساکت بودند با اون شروع به خوندن ميکنند..

و بعد از چند لحظه رييس که احساس خطر ميکنه دستور ميده جسد نيمه جون ويکتور رو به گبار ببندند..

يادش گرامی باد...

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:42  توسط رضا افروزنیا | 
زانو زده بر خاک زمين را نگاه می کنم
علف را نگاه می کنم
حشره را نگاه می کنم
لحظه را نگاه می کنم
شکفته آبی آبی
به زمين نوبهاران مانی نازنين من
تو را نگاه می کنم
خفته بر پشت آسمان را می بينم
شاخه های درختان را می بينم
لک لک ها را می بينم بال زنان
به آسمان نوبهاران مانی نازنين من
تو را نگاه می کنم
ميان آدميانم و آدميان را دوست می دارم
عمل را دوست می دارم
اندیشه را دوست می دارم
نبردم را دوست می دارم
در نبرد من موجودی انساني ای تو
تو را دوست می دارم
+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 14:31  توسط رضا افروزنیا | 

نام شب

  من اشک سکوت مرده در فریادم
 داد ی سر و پاشکسته ، در بی دادم
 اینها همه هیچ ... ای خدای شب عشق
 نام شب عشق را که برد از یادم ؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:30  توسط رضا افروزنیا | 

تو به من خندیدی
 و نمی دانستی
 من به چه دلهره از باغچه همسایه
 سیب را دزدیم
 باغبان از پی من تند دوید
 سیب را دست تو دید
 غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
 و تو رفتی و هنوز
 سالهاست که در گوش من آرام آرام
 خش خش گام تو تکرار کنان
 می دهد آزارم
 و من اندیشه کنان غرق این پندارم
 که چرا
 خانه کوچک ما سیب نداشت

                                      از منظومه . . .  آبی، خاکستری، سیاه
 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:22  توسط رضا افروزنیا | 
رستاخیز

من تمامی‌ مُرده‌گان بودم:
مُرده‌ی پرنده‌گانی که مي‌خوانند
وخاموش‌اند،
مُرده‌ی زيباترين ِ جانوران
بر خاک و در آب،
مُرده‌ی آدميان
از بد و خوب.

من آن‌جا بودم
در گذشته
بي‌سرود. ــ
با من رازی نبود
نه تبسمی
نه حسرتی.


به‌مهر
 
  مرا
 
  بی‌گاه
 
  در خواب ديدی

و با تو
بيدار شدم.
 
                                   مرداد   ۱۳۵۹
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 15:10  توسط رضا افروزنیا | 
 پیغام ماهیها

رفته بودم سر حوض
تا ببينم شايد ، عكس تنهايي خود را در آب ،
آب در حوض نبود .
ماهيان مي گفتند:
"هيچ تقصير درختان نيست."
ظهر دم كرده تابستان بود ،
پسر روشن آب ، لب پاشويه نشست
و عقاب خورشيد ، آمد او را به هوا برد كه برد.

به درك راه نبرديم به اكسيژن آب.
برق از پولك ما رفت كه رفت.
ولي آن نور درشت ،
عكس آن ميخك قرمز در آب
كه اگر باد مي آمد دل او ، پشت چين هاي تغافل مي زد،
چشم ما بود.
روزني بود به اقرار بهشت.

تو اگر در تپش باغ خدا را ديدي ، همت كن
و بگو ماهي ها ، حوضشان بي آب است.

باد مي رفت به سر وقت چنار.
من به سر وقت خدا مي رفتم.

                                          سهراب سپهری

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آذر 1385ساعت 14:44  توسط رضا افروزنیا | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
در این وبلاگ شعر و ترانه هایی از بزرگان شعر و ادب این مرز و بوم و ادبیات جهان و شعر و ترانه هایی از این حقیر را به رشته تحریر در اوردم .....برادر کوچک شما رضا

پیوندهای روزانه
آرام ترین فریاد
عاشقانه
خواب اقاقیاها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
تیر 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
پیوندها
آرام ترین فریاد
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

http://file.uploadr.com/ad62"
irLearn.com